بغضش ترکیده. من زل زده ام به گل های قالی زیر پایم و نیمه ی راست صورتم که موبایلم را رویش نگه داشته ام عرق کرده. بعد سکوت بینمان حاکم میشود. مدام فکر میکنم شاید فقط یک جمله ی خوب پیدا کنم که گفتنش حال او را بهتر کند. جمله ای ندارم، جمله ای نمی توانم داشته باشم برای گفتن. مدام می گویم واقعا نمیدونم باید چی بگم! هر چی بگم زر زدم و او اشکهایش را پاک میکند لابد .. نمیدانم. راستش بدجوری گیر کرده ام توی
برچسب: دنیا,گوشی,
نویسنده: آروین کریمی
تاريخ: چهارشنبه
8 شهريور
1396 ساعت: 0:05